شما را نمي دانم، ولي من به مبحث حروف اضافه، عدد پي، لوئيس و كلارك، يا حتي تاريخ زندگي داويد هملخ اهميتي نميدهم. مهم نيست كه چه كسي در سال 1812، جنگ را برد، و يا چرا زحل حلقههاي زيادي دارد. براي من، معناي زندگي، خارج از كلاس، با گل هاي لاله، رنگينكمانها، گروههاي سرود، و گردش بيرون از شهر است- نه تخته سياه و امتحان.
حقيقت اين است، من هيچ وقت مدرسه را دوست نداشتم. حدس من اين است كه مدرسه فقط جايي پر از قانون است، مثل زندان.
· سر وقت بياييد.
· آنطور كه ما به شما ميگوييم لباس بپوشيد.
· تكاليف خود را منظم انجام دهيد.
· کيف يا كلاسور خود را مرتب نگه داريد. (دليل آن چيست؟)
· حرف نزنيد.
· سوال بپرسيد.
· (چطور مي توانم سؤال كنم، اگر نميتوانم حرف بزنم؟)
معلمهايم مرا درك نميكنند. هيچوقت.
قضيه اين نيست كه من نميخواهم ياد بگيرم. بلکه فقط ترجيح ميدهم بيشتر برقصم، ... نقاشي بكشم، ... بخندم ...، غذا بپزم، ... خواب و رويا ببينم، و ...، حتي دعا كنم و تفيلا بخوانم. اشكالي دارد؟
بله! خيلي. حداقل اين چيزي است كه مدير من ميگويد. به نظر ميرسد والدينم هم با او موافق هستند. بيشتر اوقات، من به خانه ميآيم و فقط به سخنرانيهاي آنها گوش ميدهم:
· امروز معلمت خانم چِرنُف به من تلفن كرد.
· چطور انتظار داري با سربلندي به دبيرستان يا کالج راه پيدا کني وقتي كه درس نميخواني؟
· تو فكر ميكني من دوست دارم كارهاي خانه را انجام بدهم؟ فكر ميكني پدرت از حسابدار بودن لذت ميبرد؟ تو فقط كاري را كه بايد بكني بكن. اين تمام كاري است كه بايد انجام بشه.
· تا وقتي تو همه چيز را پشت گوش مي اندازي، با دوستات نمي توني بري بيرون، و امتياز تلفن محدود ميشود.
هر سال فكر ميكردم وضع بهتر خواهد شد، اما نشد. حالا من دارم كلاس هشتم را تمام ميكنم، و به زحمت قبول ميشوم. ميدانم كه احمق نيستم ... يا حداقل فكر ميكنم احمق نيستم. اما آيا مغز تنها چيزي است كه اهميت دارد؟ يك دوست خوب و حقيقي بودن چطور؟ آيا آن حساب نيست؟
هنر چطور؟ و يا موسيقي؟ يا تماشا كردن غروب؟ و ارسال يك Email براي دوستم سارا بعد از فوت مادربزرگش؟ و يا كمك كردن به خانم همسايه در خواروبار فروشي اش وقتي كه تنها است؟ آيا اين چيزها مهم نيستند؟
ميبينيد؟ به خاطر همه اينها من خيلي نااميد هستم. اخيراً همهاش گريه ميكنم. ميدانم كه يك دختر چهارده ساله نبايد گريه بكند، اما نميتوانم کاري بكنم.
لطفا بد قضاوت نكنيد. من ميدانم كه والدينم، من را دوست دارند. حقيقتاً دوست دارند. اما چند هفته قبل، آنها اين احساس را از دست دادند. من يك برگه امتحان ادبيات را به خانه آوردم كه آنها بايد امضا ميكردند. من از روي صد، 42 شده بودم. صادقانه بگويم، من خيلي خوش شانس بودم كه همچين نمرهاي گرفتم. كاملاً گيج شده بودم. از كجا بايد ميدانستم معني کلمه Orwell با استعارهاش چيست؟ و اصلاً چرا بايد بدانم؟ اصلاً استعاره چيست؟
خوب شما بايد عكسالعملها را ميديديد. اول مادر شروع كرد:
«من ديگه برات كامواي لباس نميخرم، تا وقتي نمرههات بهتر بشه.»
بعد از آن، توسري بعدي را وارد كرد، مقايسه كردن من با خواهرهايم.
«جودي از تو باهوشتر نيست، اما هيچوقت نمره ردي به خانه نياورد. او خيلي سخت تلاش ميكرد تا نمرهاش خوب باشد. تو هم ميتواني همين كار را بكني. حتي «روتي» هم كارهاي مدرسهاش را از تو جديتر ميگرفت».
پدر هم تحت تاثير قرار نگرفت. او با پشت دست به برگه امتحان را زد و اظهار كرد: «اين آن چيزي است كه من برايش شهريه مدرسه ميدهم؟»
من فقط به اتاقم دويدم، در را پشت سرم بستم، هدفون را توي گوشم كردم و سرم را در بالشتم فرو بردم. وضعيت، بسيار نااميد كننده بود.
يك روز ديگر، من در كلاس عبري نشسته بودم ... حدس ميزنم حواسم نبود يا توي فضا سير ميكردم، يا همچين چيزي ... تا وقتي كه خانم ديويدسون چيزي گفت كه حقيقتاً من را شگفتزده كرده. ما داشتيم درباره پادشاه شلومو درس ياد ميگرفتيم. خانم ديويدسون گفت: او باهوشترين انساني بوده كه تا به حال زندگي كرده است، و به يكي از مشهورترين تعاليم او اشاره كرد. فكر كنم اين مطلب از امثال سليمان (ميشله) باشد، اما مطمئن نيستم. وي فرموده است، ما بايد به کودکان و نوجوانان به روش خودشان تعليم دهيم. گوشهايم واقعاً از شنيدن اين يكي تيز شد. معناي آن اين است كه هر كودك، روش خودش را براي يادگرفتن دارد. اين خيلي شبيه همان چيزي است كه من سالها درباره خودم ميگفتم!
بعد از كلاس، من در راهرو نزد خانم ديويدسون رفتم. خيلي دودل بودم – هيچوقت به طور خصوصي با يك معلم صحبت نكرده بودم- اما خانم ديويدسون، يه جورهايي خونسرد است. منظورم اين است كه ... خيلي خونسرد نيست، اما حدس ميزنم، به عنوان يك معلم، خونسرد است. من از او پرسيدم، آيا آنچه كه من از گفتار شلومو هملخ دريافت كرده ام درست است؟ و او گفت: درست است. اما او به همين بسنده نكرد و پرسيد: چرا اين مساله براي من مهم بوده است. اين ديگه واقعاً از خوبي او بود. ميدانستم كه براي كلاس بعدياش عجله دارد، اما به هرحال براي من وقت گذاشت.
من شروع كردم و گفتم كه به نظر ميرسد هيچكس واقعاً من را درك نميكند. من مخالف يادگرفتن نبودم، فقط ديد من به مسائل، با نوجوانان ديگر متفاوت است. و يك واقعه جالب اتفاق افتاد. او فرياد نكشيد و مخالفت نكرد. او حتي با من مخالف نبود.
تمام چيزي كه گفت اين بود: « راشل! هيچ احساسي بدتر از تنهايي و درک نشدن نيست.»
من به چهره باوقارش نگاه كردم، و بعد، به دور از هر فكري، اشكهايم روان شدند. خانم ديويدسون بازوانش را به نرمي دور من حلقه كرد و مدتي من را در بغل نگه داشت، تا وقتي كه من خودم را بيرون كشيدم. بچههاي زيادي اطراف ما راه ميرفتند، اما من توجهي به آنها نكردم. بايد مضطرب ميبودم، اما نبودم، بالاخره تمام ناكاميهايم بيرون ريخته بود، آنهم درست در راهروي مدرسه.
در روزهاي بعدي، من خيلي با خانم ديويدسون صحبت كردم. او گفت زماني كه مدرسه ميرفته، خيلي شبيه من بوده است. مدرسه او، فقط به دانشآموزان ممتاز اهميت ميداده، و اگر كسي كمي متفاوت بوده ... خب، تنبيهاش را كه ميدانيد. مطمئن نبودم كه او قضيه را درست ميكند يا نه، اما تقريباً توجهي هم به اين مساله نداشتم. او كاري كرد كه من احساس كنم خوب هستم. همين طور به من گفت كه واقعاً فكر ميكند من باهوش هستم. اين خيلي برايم مهم بود.
اما چيزي كه خيلي برايم مهم بود، اين بود كه او با والدينم صحبت كرد. همانطور كه گفتم، آنها من را دوست داشتند، اما نميدانستند چطور به درون من راه پيدا كنند. اي كاش ميتوانستم بگويم كه خانم ديويدسون آنها را جادو كرد، اما او اين كار را نكرد. هنوز نااميدي در صورتشان ديده ميشد، اما به يك روش جديد سعي ميكردند. مثلا به جاي سخنراني كردن، چنين جملاتي ميگفتند:
«بيا با هم كار كنيم»، يا «بيا ببينيم تو چطور اين قضيه را حل ميكني». اين خيلي بهتر بود.
همچنين متوجه شدم كه آنها بيشتر از من تعريف ميكنند، حتي جلوي جودي و روتي. حدس ميزنم آنها توصيههاي خانم ديويدسون را گوش ميكردند. اما مهم نبود. به هرحال تعريفها خيلي قويتر از آن چه كه من فكر ميكردم تاثير كردند.
من هيچوقت نپرسيدم، اما حدس ميزنم خانم ديويدسون، با بعضي از معلمهايم پنهاني صحبت كرده بود. يا شايد درباره من جلسهاي تشكيل داده بودند. به هرحال، بعضي چيزها تغيير كرد. آنها خيلي زياد سر مسايل مربوط به من تعمق ميكردند. به خصوص مسائل كوچك.
اگر فراموش ميكردم برخي از تكاليفم را انجام بدهم، يا يادداشت برنميداشتم، آنها مساله را خيلي بزرگ نميكردند. خانم چرنُف جاي من را عوض كرد و جلوتر برد؛ و زماني كه تدريس ميكرد، خيلي به من نگاه ميكرد. احساس ميكردم كمي مورد پسند واقع شدهام، اما به نظر ميرسيد امتحاناتي كه من ميدهم، كمي آسانتر از دختران ديگر است. من فكر ميكردم كه نمره برايم مهم نيست. اما مطمئناً احساس شگفتانگيزي به من دست داد، وقتي كه نمره 82 و 86 گرفتم. والدينم هم خيلي خشنود بودند. تا به حال نديده بودم مدت طولاني به من لبخند بزنند.
تقريباً تابستان فرارسيده و من به سختي ميتوانم صبر كنم. اما براي اولين بار در زندگيم، از آمدن پاييز و شروع سال جديد تحصيلي نميترسم.
راجع به من اشتباه نكنيد. من هنوز ميتوانم بدون قضاياي پيچيده و مثلثهاي متساويالساقين كار بكنم، اما به نظر ميرسد كه اطرافيانم، من را بهتر ميفهمند. اين خيلي فرق ميكند.
مدرسه لزوما براي همه مفهومي ندارد. و جمله من براي چهار سال ديگر معتبر نيست.
اما من سعي مي کنم دقت پيدا كنم و رفتار بهتري در پيش بگيرم.