مختصري از ميدراش (حکايات) در ماجراي خرابي بِت هميقداش اول و دوم
ميدراش، يکي از منابع معتبر در بررسي وقايع هر زمان و رويداد در تاريخ يهود است. بياييد به حکايت ويراني بت هميقداش نظري بيافکنيم.
از هجده سال قبل از خرابي بِت هميقداش اول، صدايي در گوش نِووخَدنِصَر (بخت النصر) نجوا مي کرد که:
« اي بنده بدکار! برو و خانهي آقايت را خراب کن! چرا که فرزندان او از ايشان پيروي نمي کنند.»
ولي نووخدنصر از عاقبتي که ممکن بود مانند عاقبت پدربزرگش بر سر او بيايد، مي ترسيد. تا اينکه بالاخره يکي از سرداران خود را روانه يروشالييم کرد.
شهر، سه سال و نيم در محاصره بود؛ تا بالاخره تسحير و ويران گرديد ...
اما بشنويم از داخل يروشالييم:
حد.اوند، به ييرميا، پيامبر وقت فرمود: « از شهر خارج شو، به "عَناتُوت" برو، و قطعه زميني را از پسرعمويت خريداري کن!»
همين که ييرميا از يروشالييم خارج شد، حد.اوند، فرشته خود را فرستاد و حصارهاي شهر را خراب کرد، تا دشمنان وارد شوند. آنها در همان مکاني که شلوموي پادشاه، با مشايخ خود مشورت مي کرد، نشستند تا مشورت کنند که چگونه خانه حد.ا را خراب و انسانها را نابود کنند.
کوهن گادول را دستگير، و او را بر روي قربانگاه ذبح کردند. دخترش فرياد مي زد: « اي نور چشمم! چه بر سر تو آمد؟!» او را هم گرفتند و خونش را با خون پدر در هم آميختند. ساير کهنيم و لوييم که اين منظره را ديدند، خود را با وسايل موسيقي و شيپورها و شوفارها، به داخل آتش انداختند. براي دختران جوان هم که خود را پنهان نموده بودند، عاقبتي بهتر از عاقبت ايشان وجود نداشت.
صيدقياهو پادشاه ييسرائل، به همراه فرزندانش، از تونلي که زير زمين ساخته شده بود، در حال فرار بودند که حد.اوند، آهويي را بالاي تونل ظاهر کرد. دشمنان بدنبال آهو روانه شدند، و در مقابل درب خروجي تونل با پادشاه روبرو شدند!
پادشاه و همراهانش را نزد نووخدنصر فرستادند. او گفت: اي صيدقياهو! چرا نسبت به من تمرد نمودي؟ به نام حد.ايت قسم خوردي که راز من را فاش نکني، اما بر سوگندت پايبند نبودي؛ و هم از حد.ايت تمرد کردي، و هم بر قانون پادشاه وقعي نگذاشتي! (روزي صيدقياهو ناخودآگاه وارد اتاق بخت النصر شده و او را ديد که خرگوشي را زنده زنده به دندان مي کِشد، و بسيار هراسان شد. نووخدنصر گفت: من براي اينکه خوي درندگي در من، قوي بماند، اين کار را انجام مي دهم! اما اگر مي خواهي زنده بماني، قول بده که اين راز را با کسي در ميان نگذاري؛ وگر نه ... اما صيدقياهو به قول خويش پايبند نماند، و راز را براي بزرگان قوم فاش نمود.)
صيدقياهو گفت: خواهش دارم اول مرا بکشيد تا مرگ فرزندانم را نبينم. ولي چنين نکردند؛ بلکه فرزندان را پيش چشم پدر کشتند. سپس چشمهاي پادشاه را از حدقه بيرون آوردند، و او را به بابل بردند. در آن لحظه صيدقياهو به ياد نبوت ييرمياي پيامبر در مورد خودش افتاد که:
« به بابِل مي روي، و در بابل مي ميري، اما بابل را نخواهي ديد! »
از سوي ديگر، ييرميا در حال بازگشت به شهر بود که ديد از بِت هميقداش دود به هوا بلند مي شود. با خود گفت: حتما قوم توبه کرده و براي بخشش گناهانشان قرباني تقديم نموده اند. پس بسيار شادمان گشت. اما وقتي نزديک شد، منظره اي باورنکردني را ملاحظه نمود. گفت: حد.ايا! تو مرا دانسته از اينجا بيرون کردي، تا در نبود من، شهر و خانه خود را ويران نمايي.
ييرميا فرياد مي زد و مي گفت: اي جلادان! قوم خطاکار من را به کجا برده ايد تا من هم با آنها روانه گردم و فنا شوم؟! به هر کجا قدم مي گذاشت، خون و لاشه انسان بود. پيران و جوانان را ديد، در حالي که زنجيرکشان به گالوت برده مي شدند. فرياد زد: اي فرزندان من! تمام اين عذابها به خاطر اين بود که به نبوتهاي من گوش فرا نداديد.
گريه و شيون مي کردند تا به رود فرات رسيدند. سردار بابلي به ييرميا گفت: يا به گالوت بيا يا به يروشالييم برگرد. ييرميا با خود گفت: به يروشالييم بازگردم تا تسلي و آرامشي براي بازماندگان باشم. اسيران گريه کردند و گفتند: اي پدر ما ييرميا! آيا ما را رها مي کني؟ آيا در اين گالوت با ما همراه نخواهي شد؟ گفت: اگر کمي از همين اشکها را قبل از آمدن مجازات ا.لهي مي ريختيد، شهر صيون اين گونه ويران نمي شد.
حد.اوند به ييرميا فرمود: من امروز شبيه به کسي مي باشم که پسرش را در روز دامادي از دست داده است! آيا دردي بدتر از اين درد براي من و فرزندانم خواهد بود؟ پس برو و مقربين درگاه من، مشه، اوراهام، ييصحاق، و يعقوو را صدا بزن، تا شايد مرا تسلي داده و از غضبم برگردانند. ييرميا همه آنها را صدا زد. به مانند هميشه که نشاماي افراد صديق، بعد از مرگ نيز مي توانند طلب رحمت و بخشش نمايند، اجداد ما هم چنين عملي انجام دادند.
اوراهام از درگاه حد.اوند خواست، قرباني کردن فرزندش ييصحاق را بعد از آن همه سالهاي بي اولادي، به ياد آوَرَد. ييصحاق، پذيرش دستور حد.ا براي قرباني شدن را بيان کرد. يعقوو، رنج لاوان، آزار عساو، بزرگ کردن فرزندان، و نبود يوسف را به درگاهش عرض کرد، و مشه ربنو، چوپاني قوم در بيايان، و چهل سال دويدن به دنبال آنها و خواسته هايشان را بر زبان آورد؛ و همگي عرض کردند که اي سرور عالم! اينها براي بخشش قومت کافي نيست؟! اما جوابي براي بخشش نشنيدند.
در آن زمان راحل به درگاه حد.اوند شرفياب شد و چنين عرض نمود:
حد.ايا! تو خود مي داني که يعقوو به خاطر عشق و محبتش به من، هفت سال براي پدرم کار کرد. وقتي زمان ازدواج ما فرا رسيد، پدرم جاي مرا با خواهرم عوض نمود و او به عوض من عروس شد! اما من نه حسادتي به او نمودم و نه او را خجالت دادم، و نه رازش را برملا کردم. من که يک انسان هستم، خاک و خاکستر هستم، هيچ حسادتي ننمودم و غيضي نکردم. پس تو اي پادشاه جاويد و رحمان! تو چرا به خاطر بت پرستي قومت و ترک دستوراتت، غضب نمودي و آنها را پراکنده و سرگردان نمودي؟!
در آن لحظه حد.اوند فرمود: به خاطر تو اي راحل! از خطاي اين قوم مي گذرم و بار ديگر آنها را به سرزمين مقدس باز خواهم گردانيد؛ همانگونه که در کتاب ييرميا مي خوانيم:
« صداي گريه تلخي شنيده مي شود، راحل بر فرزندانش مويه مي کند، و براي او تسلي نيست ... پس به او بگوييد، گريه را تمام کن و اشک چشمانت را پاک نما، چرا که بخاطر اعمال تو، براي اين قوم، مزدي خواهد بود ... اميد و توکل هنوز زنده است و فرزندان به مرزهايشان بازمي گردند. »
چهارصد و نود سال بعد از خرابي بِت هميقداش اول، زماني فرا رسيد که حد.اوند، دوباره اراده فرمود تا خشم و غضب خود را بخاطر گناهان قوم، بر سنگ و چوب فرود آورد؛ و بِت هميقداش دوم را نيز خراب کرد، که حکايت آن در مجالي ديگر از نظرتان خواهد گذشت.